| بگذار.............. |
|
بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهایم ببارد . بدون تو زندگی دهلیزی تاریک و طولانی است . تو را می سرایم مثل هر روز ، شیرین تر از انگورهایی که سر بر ستاره می سایند. از سرودن تو هرگز سیر نمی شوم . من گرسنه نگاه توأم . دوست دارم حتی برای یک لحظه ساکن مجمع الجزایر قلب تو باشم . هر شب نشانیت را از ما ه می پرسم ؛ می گوید: تو در کلبه ای زندگی می کنی که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است . می گوید :همه آنها که مسافر صبح اند ، را خانه تو را می دانند. هر شب به یاد ستاره ای می افتم که در کودکی من ، بر شاخه درخت حیاطمان ، بدل به میوه ای ناب می شد که عطر تو را داشت . بگذار جهان را در آغوش بگیرم و در کنار عطر تو به ایستم و آواز بخوانم . بارانها را درآغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوی تو بیایم . بیا در چشمان باران خورده من بنشین بیا در قلب نقره ای من بنشین من خویشاوند یاسم ، برادر زاده بهار ، که اگر چه در زمستان به دنیا آمده ام ، شبیه شکوفه های سیبم. کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی می کند ، دوست دارم . وبه درختانی که هر صبح و شب تو را می بینند ، عشق می ورزم . یک روز همه چیز تمام می شود ، جز چشمان تو .
|


