| منم ابلیس |
|
نمي دانم دوستت داشتم يا نه؟ گفتي برو! باور نكردم .اما خشم تو ساده نبود. گتي برو! انگا رمحكم تر از هميشه بود. مهربانيت رنگ باخت. گفتم به خاطر يك موجو خاكي رهايم مي كني؟ سكوت كردي. گفتي برو! فرياد زدم نگاهم كن نگاهم نكردي..... نمي ديدمت دلم نمي خواست آدمت را هم ببينم . تكان مي خوردو سخن مي گفت انگار....... روزي كه ازمن خواستي به غير از تو سجده كنم ، به آن تلي از خاك كه كم كم تبديل به گل مي شد ، من نميدانستم جنس آبي كه اين خاك را گل ميكندچيست . نمي دانستم آب عشق چيست ،آب روح چيست؟ازآن به من ننوشانده بودي ،آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم ! من ....سوختم.به خاك نيفتادم .چيزي تمام بدنم را فشرد.نميتوانستم براي يك مشت گل زانو بزنم. ايستادم .محكم و مقتدر ايستادم. گفتي زانو بزن. نتواستم. فرياد زدم اين همان آدم خاكي توست كه ستم خواهد كرد ، سركش و طغيانگر خواهد شد، تنگ چشم و حريص ناسپاس و مجادله گر. اين آدم توست؟... باز سكوت ...آرام زمزمه كردي خليفه است . ...واي خليفه خليفه خليفه چقدر خنديدم!خليفه اي كه دروغ مي گويد خليفه اي كه گناه مي كند. خنديدم و طعنه زدم يك خليفه گنهكار !... گفتي نخوت تو را بلعيده است . حنديدم سجده نكردم ! رانده شدم! ..... ....نمي دانم دوستت داشتم يا نه؟قرن ها از آن زمان مي گذردومن ساكن زمينم . بين همه اين آدمهاي خاكي تو!بين همه دروغهاوحرص هايشان.بين فراموشكاري هاي گاه وبيگاه وناداني هايشان! بين همان ها كه مي خواهندنبودنت راثابت كنندياناديده ات بگيرند.همان ها كه گاهي فقط گاهي به سراغت مي آ يند.ومن از شوق لبريز مي شوم من!ابليس فرزندآتش! ازذلت اين عنصر خاكي لذت مي برم.ازاين كه اميدهايت رانااميد ميكند شادي ميكنم.ودلم براي لغزش هايشان پر ميزند. وتو با همه قدرت و بزرگي ات زياده گويي هايشان را مي بخشي هنوز توبه مي پذيري و باران مي باراني و مهربانانه سر فرازش مي كني . عحب از او كه مهرباني ات را مي بيند و ستم ميكند و عجب ازتو كه ستمش را مي بيني و مهرباني مي كني ... ومن هنوز از اين كه زشتي هايشان را ناديده مي گيري آتش ميخورم وبراي نابودي اش قسم ميخورم . براي سر گشتگي اش لحظه شماري ميكنم .... منم ابليس!
|
